خرید بک لینک
ماجرا از اونجا شروع شد که مهناز (خواهرم ) تصمیم گرفت 25 آذر ماه یه سفر چند روزه به بوشهر داشته باشه و از اونجا که داداشم (علیرضا) بوشهر زندگی می کنه همه رو دعوت کرد ، ما هم از خدا خواسته قبول کردیم ،مامان و آقا هم گفتن اگه حمید بیاید ما هم می آیم ، حمید و خانواده اش هم اوکی دادن و به این ترتیب کل

برچسب: نویسنده: نگار احمدپور تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 0:57

تولد نیما ( پسر خاله پرهام ) 28 بهمن ماه هست ، امسال هم مطابق هر سال مهناز می خواست توی همین روز واسه نیما یه تولد کوچک بگیره ولی از اونجا که مصادف با یه مراسم دیگه شده بود تصمیم بر این شد با یک هفته تاخیر جمعه 6 اسفند برگزار بشه،پرهام روز تولد نیما واسش یه کلیپ درست کرد و تولدش رو بهش تبریک گفت ،

برچسب: نویسنده: نگار احمدپور تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 0:57

یکی از روزهای تابستان زمانی که پرهام رو از مهد برداشتم ، بهش گفتم مامان دوست داری الان کجا بری که بهت خوش بگذره ، هر جا دوست داشته باشی با هم می ریم.توی فکرم این بود که می گه خانه امیر حسین ( پسر عموی پرهام ) یا شهر بازی گاندو ، یا پارک .ولی گفت دوست دارم برم کوهستان ، گفتم کوه دوست داری بری ، گفت

برچسب: نویسنده: نگار احمدپور تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 0:57

صفحه بندی